
چشم من بیا من و یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیره گریه مگه میشه کاری کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمی یاد
تا قیات دل من گریه می خواد
هر چی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمی یاد
تا قیات دل من گریه می خواد

همدم شبهای تنهاییم سلام چند وقت است که ندیدمت ؟ نمیدانم . روزهاست؟ … نه ، سالهاست … نه ، سال کم است . قرنیست نیستی . راستی چرا نیستی ؟! نمیدانم کی و چطور ؟ اما در این تنهایی دلگیر فقط یادم میآید چه بهشتی بود روزهای با تو بودن . چه شبهای زیبایی بود از عشق گفتن . میدانی ؟! تمامی دل من آکنده از عشق بود و هست . تمامی لحظههای من پر شده بود از عطر نفسهایت و زیباییهای عالم ، چشمان مهربانت . یادت میآید ؟! وقتی خستگی و غم بر دوشم سنگینی میکرد ؟! چه باک ؟! … همیشه دستانت بود که آرامش را برایم هدیه بیاورد … چه عالمی داشت … ! امشب هم تنهایم . اما دیگر تو نیستی . پس من سر بر شانههای چه کسی بگذارم ؟! از کجا دستی مهربان طلب کنم ؟! راستی میدانی مدتهاست که تنها دیوارها صدای مرا میشنوند ؟! هیچ نمیگویند ، فقط گوش میکنند . تو فکر میکنی دلشان میخواهد گوش کنند ؟! اما دیگرفرقی نمیکند ؟! من دیگر نمیگویم . شبهای زیادی ست که سکوت کردهام . بر این دیوارها تکیه کردهام و میگریم . دیوارها تاب میآورند ؟! مهم نیست . دیگر دیوار هم نمیخواهم … سقف این اتاق چقدر کوتاه است ؟! احساس خفگی میکنم . اصلا مگر سقف آسمان چه عیبی دارد ؟ تازه ستارههایش مثل لامپهای رنگی این اتاق نمیسوزند . همیشه روشنند ... باید بروم … از این اتاق … خسته شدهام …

در کودکی صدایی در گوشم طنین انداخت از او پرسیدم تو کیستی؟گفت من غمم در ابتدا فکر کردم غم بازیچه و عروسکیست در دست من ولی حالا که بزرگتر شده ام میبینم من بازیچه ای هستم در دست غم از خدا گله کردم که خدایا این چه سرنوشتیست ؟خدا پاسخی نداد من نیز ساکت شدم و سخنی نگفتم در این هنگام اهی کشیدم و با خود زمزمه کردم که ( گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی؟)ناگهان صدایی مثل همان صدای کودکی ام شنیدم که گفت بالاخره خود این راز را فهمیدی و من در جواب فقط اهی سرد کشیدم
پیش از اینکه ترکش کنی
پیش از آخرین وداع .. یا آخرین نگاه
درنگ کن
لحظه ای کوتاه درنگ کن...
و در چشمهایش دوباره نگاه کن
چه می بینی؟
هان ... چه می بینی؟؟؟

|